تبلیغات 
... وضعیت یاهو
... بایگانی
نویسندگان
آزی جون (10)
موضوعات
عمومی (1)
برای تو (9)
آرشیو
فروردین 1385 (1)
آبان 1384 (1)
شهریور 1384 (1)
مرداد 1384 (1)
تیر 1384 (6)
... لینكستان
... لینكدونی
... آمار وبلاگ
امروز : چهارشنبه 29 آبان 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
© تاریک چشمانت
در تاریکی سیال چشمانت ضربان تند نجوائی ، فرصت گفتن را محال می کند
و من ،این من بی کس برای گفتن سکوت می کنم
مشتاق
من کلمات را رها می کنم و به احساسی ناب می رسم
بی گریز در آن غرق می شوم
و به دنیائی می رسم که در آن باید دید و باز هم دید
سکوت دریائی ام از تاریک چشمانت سرازیر می شود
و به پای بودنم می ریزد
به پای ماندنم
پاک
نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین 1385 و ساعت 12:04 ب.ظ توسط : آزی جون
ویرایش شده در - و ساعت -
©
از نظر پزشکی مرگ لحظه ی ایستادن ضربان قلب است...
..................................
من از بلندای نگاهت افتادم وشکستم
من از دوری دو دستت ماندم و گریستم
من نی نی چشمانت را خواندم و هرگز نیافتم
من گذز عقربک های زمان را از عمق نبودنت راندم
من آرزوهای دفن شده زیبائی را به شکسته قلبم وصله زدم
و من هر چه بوییدم لذت سحرگاه با هم بودنمان را نیافتم
و آنگاه دریافتم نفس زیستنم را در میان آن بغض خفه شده در وداع آخرمان جا گذاشته ام
...................................
لحظه ی مرگ من ایستادن ضربان قلبم در نگاه خاموش و بیگانه ات در وداعی سرد بود
دیگر آز عشقی در تنم نمانده
تنها برای آن دخترکی که به آن دو چشم عاشق بود
از سر لطف سلامی بفرست...
نوشته شده در دوشنبه 30 آبان 1384 و ساعت 04:11 ق.ظ توسط : آزی جون
ویرایش شده در - و ساعت -
©
اولین نگاه تو آخرین تلاش من
حس غریب بودن تو پائیز دل من
خاموشی خورشید عشق تو آسمون قلبم
جرقه ای دوباره با تو بودن فکر من
نوشته شده در جمعه 4 شهریور 1384 و ساعت 12:08 ق.ظ توسط : آزی جون
ویرایش شده در - و ساعت -
© یه هدیه...
گاه به نبودنت می اندیشم...
و سرانجام دست بر دعا بر می دارم که خدا تابستان را آفرید...
-جوجوی مهربونم:
سالگرد اولین طنین فریادت در گوش دنیا
تبریک ، تبریک ، تبریک...
نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد 1384 و ساعت 09:07 ق.ظ توسط : آزی جون
ویرایش شده در - و ساعت -
© حالا
حالا که دیگه عاشقت نیستم
می خواهم بگم ، عزیزم ، لایقت نیستم...
نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر 1384 و ساعت 08:07 ق.ظ توسط : آزی جون
ویرایش شده در - و ساعت -
© نمی شه...!
هنوز باورم نمی شد کنارشم
بوی عطرش تمام فضا را پر کرده بود ، هنوز همون عطر بود
بویی که عاشقش بودم
دلم می خواست بین دو تا بازوم بگیرمش و بهش بگم من هنوز آزاده ی خودتم ...
ولی افسوس که بهم گفته بود دیگه هیچ تعلقی به هم نباید داشته باشیم
هنوز عطر تنش ، نگاهش ، حتی خشم پنهون تو چهره اش یادم نرفته
لحظه ی خداحافظی سختر از همیشه بود حتی از خداحافظی روز آخر
باید ازش عذرخواهی می کردم اگه دستشو گرفتم،اگه مثل گذشته باهاش شوخی کردم،اگر...
نباید از حد خودم خارج می شدم ... آخه بهم گفته بود دیگه دوستم نداره...
ای کاش یک نفر هم از دل من خبر می گرفت...
نوشته شده در چهارشنبه 15 تیر 1384 و ساعت 08:07 ق.ظ توسط : آزی جون
ویرایش شده در - و ساعت -
©
اگه دوست داشتن بدبختیه
من دلم می خواهد بدبخت ترین آدم روی زمین باشم...
نوشته شده در دوشنبه 6 تیر 1384 و ساعت 05:06 ق.ظ توسط : آزی جون
ویرایش شده در - و ساعت -
©
گفته بودم فکر ندیدنت این دلو کرده کلافه
ولی اینو نگفته بودم نبودنت عمرمو کرده خلاصه
نوشته شده در پنجشنبه 2 تیر 1384 و ساعت 01:06 ق.ظ توسط : آزی جون
ویرایش شده در - و ساعت -