تبلیغات
فقط خودم فقط خودت
فقط خودم فقط خودت


[YahooOnline(F8zMaTx_aZZZ)] Post Title Post Body

© تاریک چشمانت

سه شنبه 15 فروردین 1385

در تاریکی سیال چشمانت ضربان تند نجوائی ، فرصت گفتن را محال می کند
و من ،این من بی کس برای گفتن سکوت می کنم
مشتاق
من کلمات را رها می کنم و به احساسی ناب می رسم
بی گریز در آن غرق می شوم
و به دنیائی می رسم که در آن باید دید و باز هم دید
سکوت دریائی ام از تاریک چشمانت سرازیر می شود
و به پای بودنم می ریزد
به پای ماندنم
پاک

نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین 1385 و ساعت 12:04 ب.ظ توسط : آزی جون
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

دوشنبه 30 آبان 1384

از نظر پزشکی مرگ لحظه ی ایستادن ضربان قلب است...
..................................
من از بلندای نگاهت افتادم وشکستم
من از دوری دو دستت ماندم و گریستم
من نی نی چشمانت را خواندم و هرگز نیافتم
من گذز عقربک های زمان را از عمق نبودنت راندم
من آرزوهای دفن شده زیبائی را به شکسته قلبم وصله زدم
و من هر چه بوییدم لذت سحرگاه با هم بودنمان را نیافتم
و آنگاه دریافتم نفس زیستنم را در میان آن بغض خفه شده در وداع آخرمان جا گذاشته ام
...................................
لحظه ی مرگ من ایستادن ضربان قلبم در نگاه خاموش و بیگانه ات در وداعی سرد بود
دیگر آز عشقی در تنم نمانده
تنها برای آن دخترکی که به آن دو چشم عاشق بود
از سر لطف سلامی بفرست...    

نوشته شده در دوشنبه 30 آبان 1384 و ساعت 04:11 ق.ظ توسط : آزی جون
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

جمعه 4 شهریور 1384


اولین نگاه تو آخرین تلاش من
حس غریب بودن تو پائیز دل من
خاموشی خورشید عشق تو آسمون قلبم
جرقه ای دوباره با تو بودن فکر من

نوشته شده در جمعه 4 شهریور 1384 و ساعت 12:08 ق.ظ توسط : آزی جون
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© یه هدیه...

دوشنبه 3 مرداد 1384

گاه به نبودنت می اندیشم...
و سرانجام دست بر دعا بر می دارم که خدا تابستان را آفرید...
-جوجوی مهربونم:
سالگرد اولین طنین فریادت در گوش دنیا
تبریک ، تبریک ، تبریک...

نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد 1384 و ساعت 09:07 ق.ظ توسط : آزی جون
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© حالا

پنجشنبه 30 تیر 1384

حالا که دیگه عاشقت نیستم

می خواهم بگم ، عزیزم ، لایقت نیستم...

نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر 1384 و ساعت 08:07 ق.ظ توسط : آزی جون
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© نمی شه...!

چهارشنبه 15 تیر 1384

هنوز باورم نمی شد کنارشم

بوی عطرش تمام فضا را پر کرده بود ، هنوز همون عطر بود

بویی که عاشقش بودم

دلم می خواست بین دو تا بازوم بگیرمش و بهش بگم من هنوز آزاده ی خودتم ...

ولی افسوس که بهم گفته بود دیگه هیچ تعلقی به هم نباید  داشته باشیم

هنوز عطر تنش ، نگاهش ، حتی خشم پنهون تو چهره اش یادم نرفته

لحظه ی خداحافظی سختر از همیشه بود حتی از خداحافظی روز آخر

باید ازش عذرخواهی می کردم اگه دستشو گرفتم،اگه مثل گذشته باهاش شوخی کردم،اگر...

نباید از حد خودم خارج می شدم  ... آخه بهم گفته بود دیگه  دوستم نداره...

 

ای کاش یک نفر هم از دل من خبر می گرفت...

نوشته شده در چهارشنبه 15 تیر 1384 و ساعت 08:07 ق.ظ توسط : آزی جون
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

دوشنبه 6 تیر 1384

اگه دوست داشتن بدبختیه

من دلم می خواهد بدبخت ترین آدم روی زمین باشم...

نوشته شده در دوشنبه 6 تیر 1384 و ساعت 05:06 ق.ظ توسط : آزی جون
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

پنجشنبه 2 تیر 1384

گفته بودم فکر ندیدنت این دلو کرده کلافه

ولی اینو نگفته بودم نبودنت عمرمو کرده خلاصه

نوشته شده در پنجشنبه 2 تیر 1384 و ساعت 01:06 ق.ظ توسط : آزی جون
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


Powered by SALAR ◄┤